صبحدم بود
ز باغی می رفتم
به هر طرف بود گلی و برگی و سنبلی
بلبل به شاخه نغمه سر می داد
بدانستم از صدایش
که هست از برای او گلی
همچو من در مسیر آن صباح
می گرید و می خواندش
گلم، ندارمت بیش از این تحملی
می رفتم و درون ذهنم
می گذشت عشق بلبل
چون است ای خدا، نباشد تبدلی؟
چون است که از برای
گلی چون صباح
این همه رنج و عذاب را باید تحملی
دیدم که یکی بلبل صبور
آمد بگفت تو ای نو عاشق پر شرور
تو را باید بباشد بیش از این تأملی
بنگر بسا شکفته گل است در این مکان
اما بی جفای خار
نچیده است از این جا کسی گلی
کرج، مرداد 87