غزالِ چشم تو خوش می نوازدم؛ غزل
بیا و یک نفس از پرده عشق نواز؛ غزل
بیا که فسرده دلی، نی سِتانی دارد
شراره ای که فرو می چکد ز ساز بیار؛ غزل
آتش زده است به جان، غزل سوزناک تو
سینه ام را به تیر غمزه ریش مساز؛ غزل
روزگار آشفته تر؟ یا زلف تو؟ یا کار من؟
دلم غریق زلف پر شکنت شده است؛ غزل
"لذت گفته مجنون نشناسد هرگز
هرکه در عشق غزالان نسروده است؛ غزل"
کرج؛ تیر 90