آتش درون

نمی سوزد به آتش چوب عریان
چه می فهمد که آخر چیست جریان


نباشد سوختن آن، در بر شمع
که روزی آخر او را هست پایان


که می گوید که داند چیست آتش
که پروانه ندارد فهمِ انسان


نمی گویم که عاشق نیست، لیکن
نمی سوزد چنانکه هست شایان


نمی بیند کسی آتش برونم
که می پیچد زبانه حول شریان


به قلب من چنان خونم بگردد
که گویی آب جوشی حین غلیان


درون سینه ام گر قفسی هست
که شاید باز دارد دل ز طغیان


بسوزد خشک و تر تا آخر عمر
دو دیده زین مصیبت گرم و گریان


نمی دانم چه می خواهم بگویم
ز بس داغم نموده شعر هذیان


همین گویم که گر کاغذ بفهمد
بگیرد آتش از این سوزش جان


اصفهان، خرداد 88


آتش درون